![]() |
![]() |
|
| @ تقديم به او كه وسعت نگاهش دلم را تا ناكجا آباد محصور كرده است....@ |
|
دل آدم ها به اندازه حر ف هاشون بزرگ نیست. اما اگه حرف هاشون از ته دل باشه می تونه بزرگ ترین آدم هارو بسازه.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 14:41 توسط فرزانه |
|
|
گاهی لازم است هیچکس حرفت را نفهمد...گاهی لازم است کسی صدایت را نشنود....گاهی نیز داری احساس تنهایی کنی..اینجور وقت ها پناهت می شود سجاده ای که عطر یاس می دهد...اینجور وقت ها نگاهت می شود آسمان و زمزمه قلبت می شود خدا...اینجور وقت ها دیوانه تر از همیشه هوای جنون می کنی... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 7:35 توسط فرزانه |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:42 توسط فرزانه |
|
|
حقیرند مردمانی که نه جرئت دوست داشتن دارند،نه اراده ی دوست داشتن،نه لیاقت دوست داشتن و نه متانت دوست داشتن، با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 18:18 توسط فرزانه |
|
|
گر مانده ام خموش، خدا داند و دلم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 15:40 توسط فرزانه |
|
|
چه جنونی، چه نیازی، چه غمی است یا نگاه تو که پرعصمت وناز، بر من افتاد چه عذاب و ستمی است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 15:14 توسط فرزانه |
|
|
فقط به خاطره دو برادر عزیز:کامران و هومن من اگه نباشم کی واسه همیشه تو رو می پرسته کی برات میمیره کی نمیشه خسته کی تو رو میذاره روی دو تا چشمهاش کی اگه نباشی میگیره نفسهاش
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 18:50 توسط فرزانه |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 21:35 توسط فرزانه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 21:31 توسط فرزانه |
|
|
روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت . او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار ميکرد و او را با جامههاي گران قيمت و فاخر ميآراست و به او از بهترينها هديه ميکرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست ميداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي ميکرد. اما هميشه ميترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه ميشد، فقط به او اعتماد ميکرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک ميکرد. همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست ميداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع ميشد .
روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود ميگفت "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها ماندهام."
بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بيشتر عاشق تو بودهام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کردهام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري ميگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيدهام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت "من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من ميآيي؟ او گفت "متأ سفم ، در اين مورد نميتوانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم". جواب او همچون گلولهاي از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايي او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نميکند به کجا روي، با تو ميآيم." پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه ميکردم .
در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کردهايم و به او پرداختهايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها ميگذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نميکند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاري که ميتوانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشي از آن غفلت مينماييم. در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است .
همين حالا احيائش کنيد، بهبود سازيد و مراقبتش كنيد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 17:25 توسط فرزانه |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 17:4 توسط فرزانه |
|
|
ای معنی سبز تمام كلام ناگفته ام
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 16:57 توسط فرزانه |
|
|
در شبی تاریک
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 16:41 توسط فرزانه |
|
|
من در تكاپوي اين دنياي بي وفا دلم را به تو خوش كردم.به تويي كه شايد در تمام لحظات زندگي ام به من اميد دادي...اما من مي خواهم از ناميدي بنويسم.از زمان هايي كه تو با من نبودي و من ناميد شدم....از زندگي از عشق از دنيا ناميد شدم. نميدانم واقعيت زندگي كدام است؟ اميد يا ناميد .....اما در گذرگاه زمان گاهي همه چيز بي رنگ مي شود و نمي توانم قشنگي اين دنيا را ببينم.شايد دنيا آن قدر هم كه رنگ هايش نشان ميدهند زيبا نيست. زندگي در نگاه من يعني پرواز..پرواز در بي نهايت..پرواز به بي نهايت. بي نهايتي كه شايد نامتناهي باشد.شايد به مقصد نرسد.من مي خواهم به آخر اين بي نهايت ها برسم. به متناهي. به جايي كه همه چيز متناهي باشد. حتي تنهايي... مي خواهم از سرزمين تنهايي به دياري كوچ كنم كه در آن تنهايي را راه ندهند. تنهايي نباشد..اما افسوس كه براي رسيدن به آن ديار بايد به تو دل خوش كنم آري به تو اي تنهايي من.... من از تو گريزانم اما چه كنم كه در آخر همه مرا تنها مي گذارند به جز تو اي تنهايي من....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 16:25 توسط فرزانه |
|
|
پس بيا در لحظه هاي تنهايي اشك بر زمين نچكان كه پژمرده ات مي كند.. |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 18:29 توسط فرزانه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 16:25 توسط فرزانه |
|
|
انتظار مثل دريا مي مونه هر چقدر جلوتر ميري عميقتر ميشه. آخه تا كي بايد انتظار كشيد........................................................ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 16:24 توسط فرزانه |
|
جان فدا کردن براي دوست چندان مشکل نيست ، پيدا کردن دوستي که ارزش جان فدا کردن را داشته باشد مشکل است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 9:57 توسط فرزانه |
|
|
خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم اما... نه جوهر داشتم نه کاغذ نه حرفی واسه نوشتن حتی همه ی بغضمو جمع کردم و یه گوشه ی دلم قایم کردمش تو این مدت خیلی با خودم کلنجار رفتم که دوباره بنویسم خیلی حرص می خورم که چرا اون روزا دست نوشته هامو پاره کردم اما... می خوام بازم بنویسم از قلبای تهی از تموم نا مهربونیا واز گذشته هایی که همه به باد سپردنش دلم می خواد از عشق بنویسم ازهیچکس صدای زوزه ی بادو می شنوم صدای پر شدن نفسها از خاکستر، دوباره می نویسم از کوزه گری که گلش خشک شد از نقاشی که رنگش تموم شد ازباغبونه تو اون کویر برهوت از تو...که اومدی ، ولی بازم رفتی من اومدم حرف بزنم و اونو حتما میگم حتی اگه لحظه ی شیرین مرگ سراغمو بگیره آینده اونو می گه چونکه اصلا راز دار خوبی نیست من اومدم که با نور عشق زندگی کنم من اینجام دارم زندگی می کنم هیشکی نمی تونه از زندگیم تبعیدم کنه حتی اگه چشامم ببندن من به نجوای عشق گوش می دم اگه گوش نداشته باشم من شادیو تو نوازش یه نسیم کو چولو می بینم اگه هوا رو ازم دریغ کنن من با روحم زندگی می کنم چونکه روح خواهر کو چو لوی زیبای منه من اومدم تا با همه باشم ، بین همه آدما آخه روزایی میان که همه چی عوض میشه روزایی که تموم دل نوشته هام تو بازار سیاه حراج شده پس من برمیگردم برمیگردم ، بنویسم، حتی از رنگ زرد تا برگای خشک پاییزغصشون نگیره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 9:47 توسط فرزانه |
|
|
توجه: دوست گرامی (شایان) که نظر خصوصی می دهید.قسمت نظر دادن در وبلاگ شما وجود ندارد.آخه من چه طور به شما پاسخ بدهم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 17:43 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
امروز که محتاج توام جای تو خالیست....
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست.... بسیار در دل آمد از اندیشه ها نقشی که نمی رود از دل نشان توست و من از نشانه های تو می نویسم و دفتری از جنس دل و به خط عشق می سازم..... |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|